من نمی دانستم فردا بارانی است
حرف دل
من نمی دانستم فردا بارانی است
و آنچه بر زبانم جاری بود اینک بر روح و قلبم حاکم
.............و اینک هیچ
ماه از پشت ابر در آمد.....
جاده آن جاده نبود ...........
پس اگر همراه مناسبی نيافتی چون کرگدن تنها سفر کن
اما این دل کوچیک غصه بخوره میمیره
راست باش و پاک بمان
چشمات و آروم ببند هیچی نگو هیچی نبین
من.............
شاید تو اون اون یکی یا حتی یه تو دیگه زیبایی منو انکار کنه
من از یه زیبا رو حرف نمی زنم....
اولش یه حس توی یه دل سفید سفید مثه یه تیکه ابر توی دل یه آسمون آبی یواش
کم کم یه سوزش میشه توی یه جفت چشم با حیا و آسمونی که اصن حالت یا زیباییشون ملاک نیست
یه کم که بگذره میشه یه بغض توی گلو
اون موقع که لحظه به لحظه احتمال تولدش هست
غرور می خواد که نذاره متولد بشه.... واسه این که لبام میلرزه
اونقدری زیبا وپاکن که دیگه غرورم خودشو میکشه کنار
...........موقشه ...........بغضم آروم میترکه
توی چشمام به دنیا میان
به دنیامیانو آروم آروم می بارن
بی صدا اما خیلی زیبا دونه دونه رو گونه هام جاری میشن
بعضی از دونه هاش مثه خودم بازیگوشنو راشونو کج می کنن و روی نوک بینیم زود تر بقیه می افتن
.......عمرشون کوتاهتر
آره ........آره..... درست غرورو من نمی خوایم اشکام به دنیا بیان
اما من خیلی دوسشان دارم اشکام عصاره ی دلمن مثه خودش پاک و زلالن
من زیبا ترینم تا وقتی که اشکام و دارم
.......................
...............
........
سخت که واسه به دنیا آ مدن یه دونه اشک
مرگ یه دونه ی دیگرو ببینی
..........سخته

بزار از یه چیزی بگم که همه دارن چه اون چه تویی که تویی
...........حتی منی که دیگه من نیستم کم شدم کمترم میشم همین روزاست که .......نباشم
دل یه دل کوچیک و پاک
مثه مثه یه بچه
یا یه دل سنگ شایدم یه دل شکسته
دل کوچیک که کینه توش جا نمی شه شاید محبتم توش جا نشه
........... یا حتی عشق
یه دل بزرگ دل دریایی
یه دل صاف صاف صاف مثه اینه که بتونی خودتو توش ببینی
دل سفید
...... دل سیاه
.........دل رنگی
دل رنگی بی وفاست هر روز یه رنگ
دل سیاه سردو تاریک ........
.اما دل سیاه یه روزی سفید بوده دلهای سفید پاک پاکن دلای سفید باید از دل رنگی بترسن
دلای رنگی دل سفیدو .........سیاه می کنن......... سنگ می کنن
اما دل من.......
وقتی خواستم از تو یه عالمه دل دلمو بردارم گشتم .........کوچیکترینو بردارم آخه نمی خواستم کینه توش جا بشه اما دیگه نه واسه عشق جا داشت نه واسه...............
حالا فقط می خوام پاک نگهش دارم.....پاک پاک

وقتي فقط يه تير داري به جاي اينکه بزنيش به هدف....
اونو تو مخت خاليش کن
آخه ممکن هدف اوني نباشه که انتظار داري؟؟!!!!!!!!!!
من ميگم :
مردن بهتر اينه که بهترين فرصت زندگيت ا ز دست بدي

به ياد آرم مجنوني که ليلي نداشت
به ياد آرم مجنوني که وقتی ليلي داشت
......ديگر مجنون نبود
به ياد آرم و مي بينم ليلي اي که مجنون ندارد
.........اين همان زمانه که ليلي
........ مجنون شد
بعضی جاها سکوت علامت احترام بعضی فضاها مخصوص سکوت بعضی وقتا سکوت بهتر حرف زدن
......اما همیشه خوب حرف زدن بهتر حرف خوب زدن
بعضی جاها سکوت علامت رضاست
بعضی وقتا سکوت باعث خجالت بقیه میشه بعضی وقتا سکوت لج در میاره بعضی وقتا خیلی شرها رو می خوابونه.............بعضی وقتا سکوت آدم می کشه![]()
سکوت میتونه دو تا دل و از هم جدا کنه میتونه دو جفت چشم و کور کنه یا حتی لبخندو از لبا بگیره....
............... سکوت کرذم که دیده بشم بقیه کور شدن.
تاوان آن لبخندلبامو بهم میدوزم.........
سکوت.................................
.....خداااااااااااااااااا
امشب هر شب ............اشک پاکتر آب بارون آخه آب بارون اشک ابر
اما اشک ازدل یه دل که
اگه بشکنه..............
شکستن سادست
بغض من ميترکد
ترکيدن زيباست
اشک من جاري شد
پاک است جاري شدنش
هق هقم مي گر يد
صادق است اين گريه
دوختن لبهايم
حکم تبعيد من است
گم مي بايد شد گوشه ي چشمي گريان
اشکي پاک پاکتر از هر باران
بايد رفت زميان ادمها
زميان اين دروغ زميان اين ريا
دل من مي بارد دم به دم گاه به گاه
دل من مي بارد زير باران زير فرياد خدا
گریه کن گریه غرور
مرحم این راه دور
سر بده آواز هق هق خالی کن دلی که تنگ
گریه کن گریه قشنگ
............... گریه قشنگ
گریه سهم دل تنگ
گریه کن گریه قشنگ
.......................قشنگه
بزارپروانه احساس دلت و بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره تو دل شبا بسوزی
گریه کن گریه قشنگ
گریه سهم دل تنگ
گریه کن گریه غرور
مرحم این راه دور
سر بده آواز هق هق خالی کن دلی که تنگ
گریه کن گریه قشنگ .......... گریه قشنگ
........ .. قشنگه...قشنگه
در این خزان بی دلیل
ببین در این دقیقه ها
طنین بی ثبات غم
به لحظه های هستی ام
چگونه مشت می زند
و من که در کشاکش غرور و عشق مانده ام
بسان تکه های یخ حقیر و ذوب می شوم
و سنگ می شود دلم... !
که نمی توانم بر مرگ خود گریه کنم 
و چون ستاره مرد
باید فریاد کرد و خالی شد
انتهای راه است
بایدبه انتها رسید و یکسره خالی شد و چون هوا تکید
باید مرگ را شناخت
و آن را چون ترانه خواند

دستم بوي گل ميداد و مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند.....
اما هیچ کس فکر نکرد که من گلي کاشته ام.